انسانیت و مردانگی

ایستگاه داستانک:
ابن سیرین كسی را گفت:
چگونه‏ ای؟
گفت:
چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟

ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت:
پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!

گفتند: مجبور نبودی كه قرض و خرج او را بدهی.
گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏ای برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی...

اينچنين است رسم انسانيت و مردانگى...

انسانیت نقطه عطف تمام ادیانست..

وقتی به کسی که آزارت میده خوبی می‌کنی

در واقع نشون میدی که قلبت از کینه و نفرت بزرگ‌تره!

مهربونی تو نشونه ضعف نیست،

بلکه قدرتیه که کمتر کسی داره

حتی اگه اونا بدی کنن،

تو انتخاب کن که خوب باشی

و با نور دلت بدرخشی!

ESMAIIL.A

پند

ایستگاه پند روزانه:

قرار نیس مورد پسند کسی باشیم...

شیوانا.حکایت اسب پیر

ایستگاه داستانک:

مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا،
زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود.
برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند.
یک سرکارگر خشن و بی رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود.
و سرکارگر با خشونت و بی رحمی کارگران و خانواده های آنها را وادار می کرد،
روی زمین های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود.

روزی شیوانا ،
از کنار این دهکده عبور می کرد.

کارگران وقتی او را دیدند شکایت سر کارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند:
صاحب مزرعه،
این فرد بی رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم.
چیزی به او بگویید:
تا با ما ملایم تر رفتار کند.
شیوانا به سراغ سرکارگر رفت.
او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می رود. شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید:
این اسب پیر را کجا می بری؟ سرکارگر با بدخلقی جواب داد :
این اسب همیشه پیر نبوده است!
مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین هاست سال ها از این اسب سواری کشیده و استفاده های زیادی از او برده است،
اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی خورد.
چون صاحب زمین ها به هر چیزی از دید سود دهی و منفعت نگاه می کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت.

به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد.
شیوانا لبخندی زد و گفت :
اگر صاحب این مزرعه آدم های اطراف خود را فقط از پنجره سود دهی و منفعت نگاه می کند.
پس حتما روزی فرا می رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت.
آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند.
اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی.

همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم!

در این صورت حتماً اخلاقت لطیف تر و جوانمردانه تر خواهد شد..

جهان اول و جهان سوم

ایستگاه اندیشه:

جهان اول و جهان سوم ..

♈️جهان اول: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود.

🔰جهان سوم: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است.

♈️جهان اول: مديران بعضی وقتها استعفا ميدهند.

🔰جهان سوم: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود.

♈️جهان اول: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند.

🔰جهان سوم: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است.

♈️جهان اول: برای يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند.

🔰جهان سوم: برای يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود.

♈️جهان اول: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود...

🔰جهان سوم: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده.

♈️جهان اول: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

🔰جهان سوم: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

♈️جهان اول: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی ميکند و حتی ممکن است محاکمه شود.

🔰جهان سوم: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد.

♈️جهان اول: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار ميکنند.

🔰جهان سوم: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار ميشوند.

♈️جهان اول: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی ميدهند و با برخی مصاحبه ميکنند.

🔰جهان سوم: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند.

♈️جهان اول: همه ميدانند درآمد قانونی يک مدير زياد است..

🔰جهان سوم: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

♈️جهان اول: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد.

🔰جهان سوم: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد..

جهالت

ایستگاه خردورزی:

'کریستف کلمب'

مجبور می شود برای تعمیر

کشتی هایش به جامائیکا برود.

بومیان جامائیکا به تعمیرات کمک می کنند و به کارگران و ملوانان کشتی ها آب و غذا میدهند. علی رغم گذشت ماه ها، تعمیرات کشتی تمام نمی شود و ملوانان و کارگران کشتی ها شروع به غارت آذوقه ی بومیان می کنند.

بومیان از این وضعیت عصبانی می شوند و به حمایت از نیروهای 'کلمب' خاتمه می دهند. کریستف کلمب عاجز و درمانده می شود و تقویم کشتی را ورق میزند. در آن دوران از تقویم هایی در کشتی ها استفاده میشد که موقعیت ستارگان هم در آن ثبت میشد. کلمب متوجه میشود که فردا ماه گرفتگی روی خواهد داد. فکر جالبی به ذهن کلمب میرسد و بی درنگ به ریش سفید بومیان مراجعه میکند.

کلمب به ریش سفید می گوید که با خداوند صحبت کرده و خداوند از قطع پشتیبانی بومیان بسیار خشمگین شده است و این خشم خود را به صورت رنگ سرخ در روی ماه نشان خواهد داد!

شب بعد ماه گرفتگی شروع می شود و رنگ ماه سرخ می شود.

پسر کلمب آن لحظات را این گونه در دفتر خود ثبت کرده است:

"با فریاد و فغان از هر سمتی به طرف کشتی ها آمدند و با خود آب و غذا آوردند. آنها به دریاسالار (کلمب) التماس کردند تا از خداوند بخواهد تا آنان را ببخشد."

کریستف کلمب به ساعت شنی نگاه میکند. ماه گرفتگی چهل و هشت دقیقه ای رو به پایان بود. وی به بومیان رو میکند و میگوید که خداوند آنان را بخشیده و در مدت زمان کمی، رنگ ماه را به رنگ سابق باز خواهد گرداند. بومیان به محض پایان ماه گرفتگی به جشن و پایکوبی میپردازند.

فردای آن روز، کریستف کلمب تنها یک جمله در دفتر خود می نویسد:

"جهالت همیشه بَردگی می آورد."

زبان

ایستگاه قند و پند:

مردی به دندان پزشک خود تلفن می کند.

و به خاطر وجود حفره بزرگی در یکی از دندان هایش از او وقت می گیرد...

موقعی که مرد روی صندلی دندان پزشکی قرار می گیرد، دندان پزشک نگاهی به دندان او می اندازد و می گوید: نه یک حفره بزرگ نیست!

خوردگی کوچکی است که الان برای شما پر می کنم.

مرد می گوید: راستی؟!

موقعی که زبانم را روی آن می مالیدم احساس می کردم که یک حفره بزرگ است...

دندان پزشک با لبخندی بر لب می گوید: این یک امر طبیعی است!

چون یکی از کارهای زبان اغراق است!

هرگز اجازه ندهید زبان شما از افکارتان جلوتربرود...!!

حکایت

ایستگاه حکایت:


ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟
ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ

ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ..
ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ
ﻧﻬﺎﺩ.
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ...
ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!
ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟

ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ :
ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﯽ که ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪاوند
ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...

ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ
ﻛﻨﻲ،،
ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ "

ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرماید :
ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن.

ماهيان از آشوب دريا به خدا شكايت بردند،
دريا آرام شد و آنها صيد تور صيادان شدند.

آشوبهاي زندگي حكمت خداست. ازخدا،
دل آرام بخواهيم،

  • نه درياي آرام..

ارزش ها

وقتی کوچک بودم
فکر می‌کردم
آدم‌ها چقدر بزرگ هستند .
و ترس برم می داشت!!

بزرگ که شدم دیدم
بعضی آدمها
چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم!!!

در مملکتی که
ارزش زن
به زیبایی ست
و ارزش مرد به دارای است ،
دنبال اندیشه و انسانیت نگرد .

⚘انسانیت ثمره عقل و خرد است ⚘

سرنوشت

هر که به شما می‌گوید که می‌توانید سرنوشت خود را کامل به عهده بگیرید جز مهمل نمی‌گوید..
از لحظه ی به دنیا آمدن،بخش بزرگی از سرنوشت شما شکل گرفته است،، از زندگیتان،خانواده تا سرزمینی که در آن زیست می‌کنید و ..
این سیستم زیستی که بسیار در بدبختی پایدار شده،
باید بسیار زحمت کشید تا از جاذبه اش گریخت.

ESMAIIL.AJHIDEH

باغبان و بلبل

​​​​​​

باغبان و بلبل

این شنیدم باغبانی پیرمرد گلبنی با شاخه ای پیوند کرد

چون خزان بگذشت و پیدا شد بهار باغبان را گشت پایان انتظار

دایه ی باد بهار از راه رسید از میان آب و گل گل آفرید

باغبان از عشق گل بی تاب شد فارغ از دنیای خورد و خواب شد

عشق می ورزید بهر گل ، عشق پاک حافظ گل بود از هر باد و خاک

غافل از این بود عمر گل کم است زینت و زیبایی گل یک دم است

اتفاقا بلبلی با جوجکان داشت بر دیوار بامش آشیان

بلبل بیچاره دل در انزوا بود فکر دانه بهر جوجکان

از سر هر بن به شاخی می پرید بهر جان خود بلایی می خرید

آخر آن شوریده زیبا پرست دید زیبا غنچه ای رویش نشست

در حقیقت عاشق گل بلبل است گل کجا فکرش بحال بلبل است

گفت ای جانم فدای روی تو من شوم قربان رنگ و بوی تو

جامه بردار از رخ زیبای خود تا که از شهدت بگیرم کام خود

نغمه مستانه سر داد و سرود ناله کرد پیش گل ، گل نا گشود

شد به خشم آن بلبل شوریده حال غنچه را آزرد با منقار و بال

با خشونت غنچه را از هم گشود خشم او چون رفع گشت پیشش غنود

صبح دم چون باغبان بیدار شد جانب باغ آمد و در کار شد

چهره شاداب گل آشفته دید در کنارش بلبلی دل مرده دید

باغبان فهمید کار بلبل است متهم بلبل به آزار گل است

چونکه بود گل را از بلبل گزند بهر بلبل کرد فکر دام و بند

دام او گسترده شد در یک نفس بلبل بیچاره شد صید قفس

باغبان گفتا که گفتت خیره سر غنچه گل در این گلشن بدر

عاشق گل می شوی ای بل هوس این ندانستی شوی صید قفس

حالیا اندر قفس محبوس باش از گل و از عشق گل مایوس باش

بلبل بیچاره آمد در فغان گفت از من درگذر ای باغبان

عاشق نوروز و شیدای گلم آخر ای کوته نظر من بلبلم

آن که از روز ازل گل آفرید از برای عشق بلبل آفرید

باغبان گفت این دیوانه بی پا و سر از مقام عشق کی داری خبر

عاشقان را نیست کار ناپسند کی زند عاشق به معشوقش گزند

بلبل گفت نیمه شب تا صبح کارم غصه بود ناله کردم پیش گل، گل ناگشود

چونکه هر گَه غنچه از هم وا شود شیره ای در مغز آن پیدا شود

مقصدم نوشیدن شهد گل است خوردن آن شهد کام بلبل است

زجر بی خوابی کشیدم بی حساب تا طلوع صبح شد رفتم به خواب

چون شدم بیدار از آن خواب ناز دیدم غنچه از هم گشته باز

گفتم ای واحسرتا از دست خواب شهد گل را برده حرم آفتاب

مانده ام ناکام از کام دلم جای کام در قفس شد حاصلم

خاطیم گر مستحق کیفرم هرچه هستم جوجکان را پدرم

بازکن درب قفس ای باغبان شرم کن از جیرجیر جوجکان

با خشونت گفت مرد کینه خواه بخشش کیفر حرام است و گناه

من اگر امروز بخشم ترا چه کنم با آتش خشم خدا

بلبل بیچاره شد تسلیم بند زد به میزان عدالت پوزخند

جوجکان مردند و رفتند از میان کرده اجرای عدالت باغبان

چند روزی بعد مرد باغبان جانب زندان بلبل شد روان

گفت چونی شرور بل هوس گرد بستان خوشتری یا در قفس

گر به من پیمان کنی شادت کنم از همین سلول بند آزادت کنم

عهد کن با من امروز ای خیره سر غنچه گل را نیازاری دگر

بلبل بیچاره آمد در فغان گفت آزادی نخواهم باغبان

من در این کنج قفس آزاده ام دل به توحید الهی داده ام

گر کرم داری تو خود را شاد کن خویش را از قید و بند آزاد کن

مانده ای در قید و بند جاهلی از منت باشد امید عاقلی

جان من آزرده ای بهر گلی خود کنی نابود نسل بلبلی

صد جنایت می کنی با داس و بیل نیست شرمت از خداوند جلیل

هر علف از خاک روید بهر زیست می کنی پامال و گویی هرزه ایست

از درختان، میوه های خوشگوار می خوری و کنده اش سوزی به نار

می خوری صد خوشه شیرین تاک شاخه اش وقت هرس ریزی به خاک

پیر گردد گر درخت بارور بی درنگ افتی به جانش با طبر

خارها را می کنی با پا و دست خارها را هم حقی زین باغ هست

گر زمانی عقل را داور کنی کرده های خویش را کیفر کنی

گر به چشم عقل بگشایی نظر هرزه تر از خود نمی یابی دگر

من که دیدم زجر آزار گلی وای بر احوالت ز آه بلبلی

پس تو ای باغبان تا داری نفس قاضی خوب و بد خود باش و بس

💎ESMAIIL.AJHIDEH

به سراغ من اگر می آیی پشت هیچستانم..

تقاص قانون #زندگی

جاودانگی

از جمادی مُردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان سر زدم..

مُردم از حیوانی و آدم شدم.

پس چه ترسم!

کی زِ مّردن کم شدم.