مدعی
هرچی کردم شُکر آن را،
روزگار از من گرفت
شکر نشنیده است،
پنداری شکایت میکنم
حرف چون در وقت خود باشد،
به جایی میرسد
از تو دارم شِکوه ها،
اما قیامت میکنم
چون به لُطفَت،
خو گرفتم کار مشکل میشود
مهربانی پر مکن با من،
که عادت میکنم..
این دل دیوانه دگر قابل اصلاح نیست
من چه بی عقلم،
که مجنون را نصیحت میکنم
جوهر اصلی ز هر کس میشود ظاهر،
سلیم.
مدعی با من خُصومت،
من مُحبت میکنم..
ESMAIIL.A
+ نوشته شده در ساعت 1:11 توسط Esmaiil
|
این بلاگ دلی ساخته شده